دربارهٔ ضرورتِ احیایِ دیالوگِ سقراطی

دربارهٔ ضرورتِ احیایِ دیالوگِ سقراطی
نوشتۀ حسین دباغ
بهترین نعمتها برای انسان آن است که همهروزه از تقوی و فضایل و سایر چیزهایی که از من شنیدهاید گفتوگو کند و دربارهٔ خود با دیگران تحقیق نماید، چون زندگانیِ بیتحقیق، زندگانی نیست.
آپولوژی، خطابهٔ دفاعیهٔ سقراط، ترجمهٔ محمدعلی فروغی
دیالوگِ سقراطی را غالباً بهعنوان یک «روش» میشناسند: پرسش و پاسخ، آشکار کردنِ تناقضها، و کوشیدن برای روشنتر کردنِ مفاهیم و تعاریف. همین نگاهِ روشمحور سبب شده است تا عموماً دیالوگِ سقراطی را یک تکنیکِ آموزشی یا نوعی بازیِ ذهنی، مخصوصِ کلاسهای فلسفه، در نظر بگیرند. اما من در این نوشته بنا دارم این تلقیِ «محدود» از دیالوگِ سقراطی را کنار بگذارم و از ضرورتِ «احیاء» و استفادهٔ «گسترده» از دیالوگِ سقراطی در زندگیِ اجتماعی-سیاسی دفاع کنم. ادعایِ اصلیِ من این است که دیالوگِ سقراطی صرفاً وسیلهای برای رسیدن به نتیجه نیست؛ ارزشِ آن در خودِ عملِ گفتوگو نهفته است، در نوعی سلوکِ فکری و زیستِ اخلاقی که بدونِ آن، زندگی به سطحی از بیآزمونی و بیمسئولیتی فرو میغلتد؛ همان چیزی که سقراط در آپولوژی، با لحنی تند و بیتعارف، ما را از آن پرهیز میدهد. عبارتِ آوردهشده در بالا از سقراط گویای این معناست. او وقتی از «بهترین نعمتها» سخن میگوید، مقصودش این نیست که انسان هر روز باید به «تعریفِ نهایی» برسد یا انبانی از پاسخهای قطعی گرد آورد. بزرگترین خیر، از نظرِ او، این است که انسان هر روز دربارهٔ فضیلت گفتوگو کند، خود و دیگران را بیازماید، و از زندگانیِ بیتحقیق بپرهیزد. در حقیقت، آنچه شریفتر و انسانیتر است، تنها دانستنِ پاسخها نیست، بلکه قرار دادنِ خویش در معرضِ پرسش است؛ پذیرشِ اینکه باورهایِ ما، هرچقدر عزیز و هویّتساز، باید توانِ توضیح، دفاع، و اصلاحپذیری داشته باشند.
دلیلِ اولِ من برای ضرورتِ احیایِ دیالوگِ سقراطی این است که پدیدهٔ گفتوگو را اساساً «بیطرف» نمیداند. ما عادت کردهایم قواعدِ گفتوگو، مثل رعایتِ نوبت، قطع نکردنِ سخنِ دیگری، پاسخ دادنِ دقیق، یا اطمینان یافتن از فهمِ درست پیش از نقد را اموری صرفاً فنی و خنثی تلقی کنیم؛ گویی آییننامهای برای مدیریتِ بحث در دست داریم، چیزی شبیه قواعدِ رانندگی. اما اگر دقیقتر بنگریم، همین قواعدِ بهظاهر ساده، حاملِ ارزشهایِ اخلاقیاند. رعایتِ نوبت فقط نظم نیست، بلکه خبر از ارزشیِ نهفته میدهد: احترام. روشن سخن گفتن فقط مهارت نیست، بلکه به ارزشیِ پایهای اشاره دارد: ادایِ امانت. بازسازیِ منصفانهٔ دیدگاهِ دیگری پیش از نقد، صرفاً دقتِ ذهنی نیست، بلکه تمرینِ عدالتورزی است. و تسلیم شدن در برابرِ آشکار شدنِ تناقض، فقط منطق نیست، خویشتنداری و تواضعِ معرفتی است. دیالوگِ سقراطی ما را از همان ابتدا وارد جهانیِ اخلاقی با پیشفرضهایی «ارزشی» میکند؛ ارزشهایی که اگر نباشند، گفتوگو اساساً شکل نخواهد گرفت.
برای فهمِ این نکته کافی است تجربهای آشنا را در نظر بیاوریم. تصور کنید در جمعیِ خانوادگی یا در محیطِ کار، بحثی دربارهٔ مهاجرت، حجاب، واکسن، جنگ، یا حتی مسئلهای ظاهراً کمتر چالشی، مثل اینکه «نظامِ آموزشیِ خوب چیست؟» درمیگیرد. اغلب چه رخ میدهد؟ احتمالاً خیلی زود گفتوگو به جدال بدل میشود. هرکس میکوشد نشان دهد دیگری سادهلوح است، بیخبر است، یا متعصب! در چنین فضایی، حتی اگر یکی از طرفین «برحق» باشند، گفتوگو از دست میرود و حقیقت قربانیِ برتریجویی میشود. دیالوگِ سقراطی نقطهٔ مقابلِ این وضعیت است. سقراط در گفتوگو در پیِ شکارِ طرفِ مقابل به بهانهٔ یک لغزشِ لفظی نیست؛ او در پیِ کاریِ مشترک است و میداند که رسیدن به حقیقت امری «دو نفره» است: روشن کردنِ موضوع، دیدنِ تناقضها، و فهمیدنِ اینکه این باورها چه لوازم و تبعاتی برای زندگی دارند. اگر گفتوگو به میدانِ تحقیر بدل شود، سقراط آن را شکستخورده تلقی میکند، ولو آنکه از حیثِ منطقی، نکتهای «درخشان» به دست آمده باشد. این یعنی دیالوگِ سقراطی از ما چیزیِ کمیاب طلب میکند: مهار کردنِ میل به پیروزی و تقویتِ میل به فهمِ دیگری. در زمانهای که منطقِ شبکههای اجتماعی دقیقاً معکوس است، یعنی به تندترین جمله و طعنآمیزترین تحقیر «پاداش» میدهد، همین مهارِ میل به پیروزی خود نوعی فضیلتِ اخلاقی است.
دلیلِ دومِ من برای احیایِ دیالوگِ سقراطی این است که آن را صرفاً ابزارِ رسیدن به «نتیجه» نمیداند. بسیاری از دیالوگهایِ افلاطونی بدونِ نتیجهٔ قطعی پایان مییابند. اگر ارزشِ گفتوگو فقط در «محصول»ِ آنهم از نوعِ «قطعی» باشد، این گفتوگوها باید بیارزش تلقی شوند. اما سقراط چنین نمیاندیشید؛ مهمترین اتفاقِ یک گفتوگو را روشن شدنِ خودِ پرسش و درکِ باورهایِ پایهای میدانست. شاید در زندگیِ روزمره این تجربه را از سر گذرانده باشیم: وقتی کسی با ما بحث میکند و ناگهان درمییابیم دلیلِ اصلیِ باورِ خود را دقیق نمیدانیم، یا میبینیم آنچه بدیهی میپنداشتیم بر چندین پیشفرضِ پنهان و بیدلیل بنا شده است، در حقیقت اتفاقی مهم رخ داده است. مهم از این جهت که درکِ ما نسبت به مسئله تغییر کرده است، حتی اگر هنوز مسئله را «حل» نکرده باشیم. دیالوگِ سقراطی همین تجربهٔ عمیق را تمرین میدهد: توانِ زیستن با پرسش، بیآنکه با قطعیتهایِ شتابزده خود را از اضطرابِ تفکر برهانیم. به تعبیرِ دیگر، دیالوگِ سقراطی ما را به صبوریِ معرفتی دعوت میکند؛ صبری که در آن فهم دفعتاً رخ نمیدهد، بلکه تدریجاً با حضورِ دیگری شکل میگیرد.
این نکتهٔ اخیر بهگمانِ من محورِ دفاع از دیالوگِ سقراطی است: دیالوگ یعنی «پا در کفشِ دیگری کردن» و خود را جای او گذاشتن. این تعبیر با اینکه اشارتی به «همدلی» دارد، اما نباید محضاً آن را به یک امرِ عاطفی تقلیل داد. در دیالوگِ سقراطی، «جایِ دیگری نشستن» خبر از یک الزامِ معرفتی و اخلاقی میدهد. اگر گفتوگو قرار است واقعاً پیش برود، باید بتوانم موضعِ دیگری را چنان بازسازی کنم که خود او بگوید: «بله، این همان است که من میخواستم بگویم». در غیرِ این صورت، من با کاریکاتورِ او میجنگم، نه با دیدگاهِ واقعیِ او. و یکی از آفاتِ فراگیر در گفتوگوهایِ امروز دقیقاً همین است: ما نسخهای ضعیف از نظرِ مخالف میسازیم، آن را آسان میشکنیم، و خیال میکنیم پیروز شدهایم. حال آنکه این «پیروزی» چیزی جز فریبِ خود نیست. دیالوگِ سقراطی از ما میخواهد خلافِ این عادت عمل کنیم. پرسشهایِ سقراط صرفاً برای گیر انداختن نیست؛ برای فهمیدن است. او بارها به گفتوگو برمیگردد تا مطمئن شود معنایِ طرفِ مقابل را درست دریافته است. این همان اخلاقِ دیالوگ است: عدالت در نسبت دادنِ معنا، و امانتداری در تفسیر.
این «جایِ دیگری نشستن» پیامدِ انسانیِ مهمی نیز دارد: من در گفتوگو میآموزم دیگری لزوماً شبیهِ من نیست، و قرار هم نیست شبیهِ من باشد و شاید اصلاً بهتر که شبیه به هم نیستیم. اگر همگان شبیه به هم باشند، جهان جایِ خستهکنندهای خواهد بود. بسیاری از ما ناخودآگاه گفتوگو را ابزارِ همسانسازی میفهمیم: میخواهیم دیگری را به جایی بیاوریم که خود ایستادهایم. اگر قانع نشود، خشمگین میشویم؛ گویی گفتوگو شکست خورده است. اما دیالوگِ سقراطی به ما میآموزاند که هدفِ اصلی همیشه توافق نیست. هدفِ اصلی آن است که اختلافِ نظر را مجدانه و آگاهانه مفهومسازی و صورتبندی کنیم تا بتوانیم با آن زندگی کنیم. اینجاست که مفهومِ «مخالفتِ همدلانه» معنا پیدا میکند: مخالفتی که نه در پیِ حذفِ دیگری، بلکه در پیِ روشن کردنِ موضوع و آزمودنِ دلایل است. در چنین مخالفتی ممکن است من همچنان با تو مخالف بمانم، اما تو را به رسمیت میشناسم. ارزشهایت را جدی میگیرم و میفهمم که چرا این ارزشها برای تو مهماند، حتی اگر در نهایت آنها را نپذیرم. این، بهگمانِ من، یکی از شریفترین دستاوردهایِ زیستِ گفتوگومحور است: توانِ زیستن با اختلافِ نظر، بدونِ افتادن در ورطهٔ خصومت.
برای ملموستر شدنِ بحث، اجازه بدهید مثالِ دیگری بزنم. تصور کنید دو دوست دربارهٔ اینکه «آزادیِ بیان تا کجا باید باشد» اختلافِ نظر دارند. یکی آزادیِ بیان را تقریباً مطلق میداند؛ دیگری معتقد است برخی گفتارها به اقلیتها آسیب میزند و باید محدود شود. در فضایِ عمومی، بحث اغلب به دو برچسب ختم میشود: یکی «سانسورچی» و دیگری «بیمسئولیت». اما دیالوگِ سقراطی از این شتابزدگی عبور میکند و میپرسد: «آزادی چیست؟ آسیب چیست؟ مرزِ نقد و تحقیر کجاست؟ منظور از محدود کردنِ آزادی، تدوینِ قانون است یا هنجارِ اجتماعی؟» مهمتر از همه، هر دو طرف مجبور میشوند ارزشهایِ پشتِ موضعِ خود را آشکار کنند: یکی هراس از سلطهٔ دولت و خفه شدنِ حقیقت را برجسته میکند؛ دیگری دغدغهٔ کرامت و امنیتِ روانیِ گروههایِ آسیبپذیر را. ممکن است هیچکدام «تسلیم» نشوند، اما اگر گفتوگو درست پیش برود، چیزی تغییر میکند: هر دو سو درمییابد اختلاف فقط از بیعقلی یا بدخواهی نیست، بلکه از وزنگذاریِ متفاوت میان ارزشها ناشی میشود. همین فهم، محتملِ خصومت را میکاهد و امکانِ همکاری را میافزاید. این همان «مخالفتِ همدلانه» است: مخالفتی که هم عقلانی است و هم انسانی.
اما نکتهٔ آخر. دیالوگِ سقراطی صرفاً در حضورِ دیگری رخ نمیدهد؛ میتواند در غیابِ دیگری نیز ادامه یابد. افلاطون در تئتتوس میگفت تفکر همان گفتوگویِ درونیِ نفس با خویشتن است. این ایده را میتوان به تجربهٔ زیستهٔ روزمرهٔ خودمان پیوند بزنیم. وقتی ما گفتوگوهایِ واقعی و جدی را تجربه میکنیم، صدایِ دیگری را در ذهنِ خود نگاه میداریم. پس از آن، حتی وقتی تنها هستیم، میتوانیم خود را با صدایِ دیگری که درونِ ما حاضر است بیازماییم. میتوانیم از خود بپرسیم «اگر او اینجا بود چه میگفت؟» «کجا از پیشفرضهایِ من ایراد میگرفت؟» «کدام ارزش را یادآوری میکرد که من نادیده گرفتهام؟» این یعنی ذهنی که گفتوگو را جدی میگیرد، ذهنِ تکصدایی نیست، حتی در خلوت. و این برای عصرِ ما حیاتی است. بسیاری از ما در عمل فقط با کسانی تعامل میکنیم که شبیهِ خودمان فکر میکنند؛ گاه به سببِ الگوریتمها، گاه به سببِ دایرههایِ اجتماعی، و گاه از سرِ خستگی از نزاع. در نتیجهٔ ذهنِ ما در حبابی گرفتار میشود که فقط صدایِ خود و صداهایِ شبیه به خود را میشنود. رفتهرفته ذهن عادت میکند تا باورهایِ خود را تکرار کند و نسبت به فهمِ دیگری با باورهایِ متفاوت ناتوانتر میشود. احیایِ دیالوگِ سقراطی یعنی مقاومت در برابرِ این تکصدایی؛ یعنی تمرینِ این توان که «دیگری» را در ذهن حاضر کنیم، حتی وقتی در نزدِ ما حاضر نیست. این حضورِ ذهنیِ دیگری ریشه در نوعی مسئولیتپذیری دارد: ما وظیفه داریم که پیش از صدورِ حکمِ قطعی، صدایِ مخالف را بشنویم و پیش از برچسب زدن پرسوجو کنیم و پیش از حذف کردن، استدلالِ مخالفین را در ذهن بازسازی کنیم.
ختمِ کلام اینکه در روزگارِ فعلی ضرورتِ احیاءِ دیالوگِ سقراطی روزبهروز آشکارتر میشود. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم ما امروز با بحرانِ گفتوگو روبهرو هستیم، بحرانیِ دامنهدار که بیاعتمادی و خصومت آن را عمیقتر هم کرده است. ابزارهایِ ارتباطیِ ما فزونتر و پیشرفتهتر شدهاند، اما فضیلتِ گفتوگو در ما نهادینه نشده و حتی رو به زوال است. دیالوگِ سقراطی میتواند درمانِ چنین وضعیتِ بغرنجی باشد، نه برای آنکه همه را همنظر کند، بلکه برای آنکه انسانها را قادر سازد تا اختلاف را به نحوِ عقلانی و انسانی تحمل کنند. احیایِ دیالوگِ سقراطی یعنی احیایِ این معنا که زندگیِ ارزشمند، زندگیِ آزمونپذیر است، و آزمونپذیری یعنی جرئتِ گفتوگو، انصاف به خرج دادن در فهمِ دیگری، و توانِ مخالفتِ همدلانه. اگر این جرئت و توان را از دست بدهیم، نه فقط فلسفه، بلکه زیستِ اخلاقی و سیاسیِ ما فقیر و ضعیف خواهد شد. از همین روست که نباید دیالوگِ سقراطی را یک مهارتِ صرف دانست، بلکه شیوهای از بودن است با سلوکی ویژه برای اندیشیدن.
