در بابِ گفتوگو
در بابِ گفتوگو کتابی است که لی نیکول از مقالهها و سخنرانیهای دیوید بوم گردآوری کرده است. دیوید بوم در سخنرانیها و مقالات خود گفتوگو را بهشکلِ کلی معرفی کرده و لی نیکول سعی کرده این مطالب را در کتابِ در بابِ گفتوگو گرد هم آورد: فصل اول و چهارم دو مقاله به قلم خود دیوید بوم است که در بولتن کرینشا مورتی به چاپ رسیده و بقیۀ مطالب از سخنرانیهای او در کالیفرنیا در سالهای 1977 تا 1992 گردآوردی شده است.
لی نیکول در مقدمۀ کتاب آورده است:
«گفتوگو، بهصورتی که بَوْم تصوّر میکرد، فرآیندی چندوجهی است، و تا حدِّ فراوانی به فراتر از تصوّراتِ متعارف از تبادلات و اصطلاحاتِ گفتوشنودی ناظر است. فرآیندی است که در گسترهای فوقالعاده پهناور از تجربهیِ انسانی کاوش میکند: ارزشهایی که دقیقاً به آنها قائلایم، طبیعت و شدّتِ هیجانات، الگوهایِ فرآیندهایِ فکریِ ما، کارکردِ حافظه، اهمّیّتِ/معنایِ اسطورههایِ فرهنگیِ موروثی، و طرزِ ساختار دادنِ فیزیولوژیِ اعصابِ ما به تجاربِ لحظهبهلحظه. شاید مهمّتر از همۀ اینها، گفتوگو کاوش میکند در اینکه فکر – که بوم آن را بهصورتِ واسطهای دارایِ محدودیّتِ ذاتی، و نه بهصورتِ بازنماییای عینی از عالمِ واقع در نظر میگیرد – به چه نحوی در سطحِ جمعی ایجاد و ابقا میشود. چنین کندوکاوی بالضّرورة در مفروضاتی در خصوصِ فرهنگ، معنا، و هویّت که بهشدّت به آنها قائلایم مناقشه میکند. پس، گفتوگو، به عمیقترین معنایِ خود، دعوتی است به آزمودنِ کارآییِ تعاریفِ سنّتی از معنایِ «انسان بودن» و به کاوشِ جمعی در امکانِ/تصوّرِ ارتقایِ نوعِ بشر.»
کتاب از هفت فصل تشکیل شده است:



در باب ارتباط
فصل اول کتاب تحت عنوان «در بابِ ارتباط» مقالهای به قلم دیوید بوم است که شامل نگرش اولیۀ او برای فرموله کردن مفهوم گفتگوست. در این مقاله او به بازگویی اهمیت گوش دادن یعنی موضوعی که اغلب اوقات دچار سوء برداشت میشود، پرداخته است. لی نیکول در مقدمه آورده است:
«بَوْم، در اینجا، طرحی اجمالی به دست میدهد از گوشدادنی از مرتبهای دیگر، گوشدادنی که در آن خودِ سوءِ استنباط از قصدِ بهزبانآمدۀ شخص میتواند به معنایی جدید راهبر شود که فیالمجلس خلق شده است. درکِ این نکته برایِ هرگونه فهمی از آن چه بَوْم، بالأخره، به آن با عنوانِ «جریانِ معنا» در گفتوگو اشاره کرد ضروری است.»
معنا و مفهوم گفتوگو در جهانبینیِ دیوید بوم
«در باب گفتوگو» عنوان فصل دوم کتاب نیز هست. در این فصل گفتوگو یک فرایند و بهصورتی منطقی و جامع بررسی میشود. در این فصل مؤلفههای گفتوگو از جمله تعلیق، حساسیت و تیزبینی معرفی و تشریح شدهاند. همچنین، بوم در این فصل به آرمان و چشمانداز گفتوگو میپردازد؛ چشماندازی که مطابق آن میل به پیروی کورکورانه و ناآگاهانه از رفتار گروهی میتواند تبدیل به همراهیای هوشمندانه شود.
تفکر جمعی از نگاه بوم
«طبیعتِ تفکر جمعی» عنوان فصل سوم کتاب است که در آن به فراهم شدن مخزن یا منبعی از دانش و معرفت، چه معرفت درونی و چه دانش بیرونی، در طی تکامل بشری میپردازد. بوم معتقد است که بیشترِ ادارکات ما از عالم، معنایی که به واقعیات نسبت میدهیم و احساساتی که به هویت خویش داریم، از همین مخزن منشأ میگیرد. او در این فصل میخواهد به خواننده نشان دهد که تفکر چیست و چگونه کار میکند که موجب گرفتاریها و مشقات دنیای امروز شده است. در این فصل از کتاب آمده است:
«در آغازِ فرآیندِ تمدّن، فکر چیزی بسیار ارزشمند انگاشته میشد؛ و هنوز هم انگاشته میشود. همۀ چیزهایی را که ما به آنها مفتخریم فکر انجام داده است. شهرهایِ ما را ساخته است (به گمانِ من، نباید به این شهرها چندان مفتخر باشیم). علمِ تجربی و فنّاوری را پدید آورده و در پزشکی بسیار خلاّق بوده است. درواقع/تقریباً همۀ آنچه «طبیعت» خوانده شده است به دستِ فکر نظم و نظام یافته است. با این همه، فکر، به نحوی، به خطا، نیز، میرود و ویرانگری پدید میآورد؛ و این از طرزِ تفکّرِ خاصّی، یعنی پارهپارهسازی، نشأت میپذیرد. پارهپارهسازی عبارت است از تجزیهیِ چیزها به اجزا، گویی این اجزا مستقلّاند. پارهپارهسازی تقسیمِ صِرف نیست؛ بل، تجزیهیِ چیزهایی است که، درواقع، از هم جدا نیستند. مانندِ این است که ساعتِ مچیای را بگیریم و آن را خُرد و تکّهتکّه کنیم، نه اینکه آن را اوراق کنیم و اجزائش را پیدا کنیم. اجزا اجزایِ یک کلّاند؛ امّا، تکّهها فقط بلهوسانه از یکدیگر جدا شدهاند. با چیزهایی که واقعاً با هم جورند و به هم تعلّق دارند چنان رفتار میشود که گویی چنین نیستند. این است یکی از ویژگیهایِ فکری که به خطا میرود.»
مسأله و متناقضنما از نگاه دیوید بوم
فصل چهارم با عنوان «مسأله و متناقضنما» به این موضوع میپردازد که زمانی که درگیر فعالیت در بعد عملی و تکنیکی میشویم، ما از ابتدا به تعریف و مشخص کردن مسألهای میپردازیم که میخواهیم آن را حل کنیم. سپس، راه حل را پیدا میکنیم. اما در عرصۀ روابط، چه روابط درونی چه بیرونی، طرح قضیه بهصورت مسألهای که نیازمند حل شدن هست موجب میشود که تا ساختاری سرشار از تناقضات و تعارضات بنیادی به وجود آید. بر خلاف مسائل عملی که در آن چیزی که باید حل شود مستقل از ماست (مثل اصلاح طراحی کشتیهای اقیانوسپیما). مشکلات انسانی و معضلاتی که منشأ روانشناختی دارند از چنین استقلالی برخوردار نیستند. به عنوان نمونه اگر من دریابم که مستعد به تملق شنیدن هستم و این را به عنوان مسألهای که باید حل شود برای خود مطرح کنم، در اینجا تمایزی بین خودم و تمایل به شنیدن تملق قائل شدهام که در واقع یک تمایز بیپایه است. معنای برخوردی این چنین، این است که من در درون خود حداقل از دو بخش تشکیل شدهام: تمایل به چاپلوسی دیگران و تمایل به رد و رفع تمایل نسبت به چاپلوسی. به این ترتیب، من نقطۀ عزیمت را بر اساس یک تناقض بنا کردهام که حاصل آن زنجیرهای از تلاشها برای حل مسئلهای خواهد بود که ماهیت کاملاً متفاوت از ماهیت مسائل تکنیکی و عملی دارد. به نظر آنچه وجود دارد در واقع یک پارادوکس است و نه یک مسأله!
رابطۀ عامل مشاهده و موضوع مشاهدهشونده
«مشاهدهکننده و مشاهدهشونده» عنوان فصل پنجم کتاب در باب گفتوگو است. بوم در این فصل آورده است که اگر من یک صندلی را که در آن طرف اتاق قرار دارد مشاهده کنم، آنچه در درون من اتفاق میافتد چندان تأثیری از صندلی نمیگیرد و آنچه دربارۀ صندلی روی میدهد نیز از من متأثر نمیشود. در مواردی اینچنین شاید بتوان گفت که آنکه مشاهده میکند و آنچه مشاهده میشود کاملاً از هم جدا هستند. اما هنگامی که شخص به عواطف و احساسات خود مینگرد یا آنچه را در تفکراتش موجود است میبیند، دیگر اینگونه نیست. همین طور در هنگام نگریستن اجتماع یا مشاهدۀ یک فرد دیگر، آنچه مشاهده میکنید به پندارهای شما بستگی پیدا میکند و، در عین حال، شما نیز انواع واکنشهای عاطفی را از شخص مقابل دریافت میکنید که بر کیفیت دیدن شما تأثیر میگذارند. ما بهطور عادی نمیدانیم که فرضها و پندارهای ما بر طبیعت مشاهداتمان تأثیر میگذارند. در حالیکه این فرضها و پندارها بر طریقی که ما چیزها را میبینیم، طریقی که چیزها را تجربه میکنیم و، در نتیجه، هر کاری که میخواهیم انجام دهیم تأثیر بسیار دارد.
به تعلیق درآوردن فرضیات از نگاه دیوید بوهم:
در فصل ششم، بوم به مسألۀ امکان به تعلیق درآوردن فرضیات و پندارها میپردازد. عنوان فصل ششم «تعلیق، بدن و حس حرکت درونی» است. بوم دربارۀ تعلیق میگوید:
«میخواهم مجدّداً تأکید کنم که درموردِ خشم، خشونت، ترس — درموردِ همۀ این چیزها — تعلیق وجود میتواند داشت. اگر خشم را تعلیق کنیم، آنگاه، خواهیم دید که خشم افکار و مفروضاتِ خاصّی دارد که آن را فعّال نگه میدارند. اگر آن مفروضات را بپذیرید به خشمگین بودن ادامه خواهید داد. یا میتوانید بگویید «نباید خشمگین باشم. واقعاً، خشمگین نیستم.» در این صورت، در عینِ حال که همچنان خشمگیناید وقوف به خشمگین بودن را از کف میدهید. این سرکوبیِ وقوف است. هنوز خشناید. آنچه لازم است سرکوبیِ وقوف به خشم نیست؛ سرکوبی یا به مرحلۀ عمل درآوردنِ جلوههایِ آن نیز نیست؛ بل، تعلیقِ آنها در میانۀ نقطهای متزلزل — مانندِ لبهیِ تیغ — است، به نحوی که بتوانید به کلِّ فرآیند بنگرید. این است آنچه لازم است.»
تفکر واقعنما و تفکر مشارکتجو
فصل پایانی کتاب، فصل هفتم، با عنوان «فکر مشارکتی و امر نامحدود » به رابطۀ بین آنچه بوم آن را تفکر واقعنما با تفکر مشارکتی میخواند، میپردازد. تفکر واقعنما نوعی از تفکر است که کاربردی و نتیجهمحور است و هدف این تفکر آن است که تصاویری قطعی و شفاف از چیزها، درست همانطور که هستند، تشکیل دهند. تفکر علمی و تکنیکی از انواع کنونی تفکر واقعنما است. در حالی که شکل کهنتری از ادراک، که شکلگیریِ آن منطبق بر تکامل بشر بوده، در ساختار شعور و آگاهی ما پنهان مانده است که در موارد خاصی فعال میشود. عنوان این نوع تفکر را بوم فکر مشارکتی گذاشته است؛ نوعی از تفکر که طی آن مرزهای تجرد و انفکاک قابل نفوذ میشوند، هر چیزی آشکار یا پنهان با چیزهای دیگر پیوند دارد و حرکت ادراک ما از جهان همچون سهیم شدن در نوعی جوهرۀ اصلی و حیاتی است.
امیدواریم خواندن این مطلب به شما در تصمیمگیری برای مطالعۀ کامل کتاب کمک کرده باشد و با خواندن این کتاب با جهانبینیِ دیوید بوم و تعریف او از گفتوگو آشنا شوید.
