از جدااندیشی تا گفتوگو
روایتی از دیوید بوم، تعلیق و درک مشترک
نویسنده: پیتر گرت
منبع: آیینِ رونماییِ کتابِ در بابِ گفتوگو
تاریخ: ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
مکان: تهران، کتابخانۀ ملی
سلام، سلام علیکم
برای من افتخار و مایۀ مسرت است که صدای خود را به مراسمِ رسمیِ رونمایی از کتابِ در باب گفتوگو نوشتۀ پروفسور دیوید بوم اضافه کنم. از پروفسور مصطفی ملکیان بابتِ ترجمۀ این کتاب به فارسی، و از خانمِ داعیپور و همکارانشان بابتِ تلاشهای بیدریغشان در انتشارِ نخستین کتابِ «مؤسسۀ راهِ بیپایانِ گفتوگو» سپاسگزارم. ای کاش میتوانستم در تهران و در کتابخانۀ ملیِ ایران در کنار شما باشم. اما، در حال حاضر، در اسپانیا هستم، مشغول نوشتن و گذراندنِ تعطیلاتِ کوتاهی با همسرم.
خوشحالم که چند نکتهای را به گردهمایی شما میافزایم. به نظرِ من بسیار بجاست که این نخستین کتاب، اثری از دیوید بوم و با موضوع «گفتوگو» باشد. همهچیز با دیوید بوم با این موضوع آغاز شد و به همین دلیل فکر میکنم انتخاب بسیار شایستهای است. شاید بتوانم کمی زمینۀ این کتاب را برای شما ترسیم کنم. این کتاب برگرفته از ضبطِ جلسات و سمینارهایی است که دیوید بوم در ایالاتِ متحده برگزار کرده است. من این اقبال را داشتم که چندین سال با او کار کنم. بنابراین، شاید بتوانم اندکی پیشزمینۀ این کتاب را توضیح دهم.
برای نمونه، فکر میکنم اولین دیدار من با دیوید بوم بسیار جالب و از جهاتی نمادین باشد. به همراهِ دیگران، در حالِ سازماندهیِ کنفرانسی در دانشگاهِ وارویک انگلستان بودیم و موضوع آن یکپارچگی (Integrity) بود. من و همکارانم تصور میکردیم که واژۀ یکپارچگی به معنای همان سلامتِ اخلاقی و رفتاریِ افراد است. اما در صحبت با دیوید، دریافتم که او دیدگاهِ بسیار وسیعتری دارد. او از یکپارچگی بهمثابۀ شیوهای یاد میکرد که کیهان با آن در کنارِ هم نگاه داشته میشود؛ نگرشی بهمراتب گستردهتر از آنچه ما در ذهن داشتیم. من از شیوۀ او، که بهراحتی میانِ فرد و کیهان در حرکت بود و بازمیگشت، و در جستوجوی نظمِ بنیادینی بود که همهچیز بر اساس آن سامان یافته است – که دغدغۀ اصلی و بزرگ او بود – بسیار تحتتأثیر قرار گرفتم.
او نظمِ بنیادین را ایستا یا ثابت نمیدید. او معتقد بود که این نظم ماهیتی «پدیدارشونده و نهفتهشونده» دارد، و برخی از شما میدانید که او این نظم را «نظمِ پنهان» نامید. استعارهای که او دوست داشت و ما در همان اوایل دربارهاش صحبت کردیم وصفِ دانۀ بلوط و درختِ بلوط است و در آخرین کتابِ او، که پس از مرگش منتشر شد، نیز آن را مییابید. بلوط یک دانه است، دانهای که به درخت تبدیل میشود، درختِ بلوط. اگر به آن فکر کنید، دانۀ بلوط با بزرگتر شدن به درخت تبدیل نمیشود؛ درختِ بلوط شبیه به یک دانۀ بزرگ نیست. اتفاق دیگری میافتد. در اندیشۀ دیوید، آنچه رخ میدهد این است که محیط، زمین، هوا، گرما و رطوبت ازطریقِ دانه باز و پدیدار میشوند. آنها از دیانایِ درونِ دانه اطلاعات میگیرند و محیط ازطریقِ دانه پدیدار میشود تا به یک درختِ بلوط تبدیل شود. این نگاه، شیوهای کاملاً متفاوت برای نگریستن به امور است.
درختِ بلوط نیز رشد میکند و به بلوغ میرسد. پس از سالها، ثمر میدهد و دانههای بلوط تولید میکند که خود درختانِ بلوطِ بیشتری را به وجود میآورند. در نهایت، پیر میشود، میمیرد، به زمین میافتد و دوباره در دلِ خاک پوشیده میشود. بنابراین، این استعارهای کوچک برای باز و پدیدار شدنِ محیط ازطریقِ دانه، تبدیل شدن به درخت و بازگشتِ دوباره به زمین است و این راهی عالی برای صحبت دربارۀ یک جهانِ در حالِ باز و پدیدار شدن و پوشیده شدن است.
او این عقیده را داشت که ما در همه حال، جهان را یک کلِ در حالِ باز و پدیدار شدن و پوشیده شدن تجربه نمیکنیم. برای ما طبیعیتر است که درخت را بهمثابۀ یک «شیء» در نظر بگیریم. اما آیا تاکنون دیدهاید که درختی مستقل از محیطِ خود رشد کند؟ بیان چنین چیزی عجیب به نظر میرسد. شاید بتوانید یک درختِ کریسمس در گلدان بخرید، اما درختان بخشی از محیط هستند. آنها مستقل نیستند. اما در تفکرِ ما اتفاقی افتاده که باعث شده فکر کنیم اشیا جدا از هم هستند. ما فکر میکنیم خودمان نیز جدا هستیم. این همان چیزی است که او چندپارگیِ گسترده در هوشیاری مینامید. در واقع، همهچیز به هم مرتبط و متصل است. آنچه ما سعی داشتیم دریابیم این بود که این نوع تفکرِ جداییانگارانه چگونه پدید میآید. این پارهپاره شدن در هوشیاری از کجا میآید. ما اشیا را جدا از هم میبینیم. خودمان را هم موجوداتی جدا از یکدیگر تصور میکنیم. این همان چیزی است که او «هوشیاریِ بهشدت پارهپارهشده» مینامید. در حالی که، در واقع، همهچیز به هم پیوسته است.
اینکه چیزها را جدا از هم ببینیم، ما را گرفتارِ مشکلاتِ بسیاری کرده است؛ مشکلاتی که بعداً ناچار میشویم برای دوباره کنار هم گذاشتنشان تلاش کنیم. به همین دلیل گفتوگوهایمان را آغاز کردیم. همانطور که میدانید، دور هم بهشکلِ دایره مینشستیم و با یکدیگر صحبت میکردیم. نیازی به دستورِ جلسه نداشتیم. آنچه میخواستیم بفهمیم این بود که این نوع تفکرِ جداانگار چگونه شکل میگیرد. این چندپارگی در هشیاری از کجا میآید.
ما دریافتیم که «فکر کردن» نوعی فعالیتِ در لحظه است و «فکر شده» حافظهای از تفکرِ گذشته است. همین موضوع دربارۀ احساسات نیز صادق است. ما چند هیجانِ آنی داریم و، سپس، آنچه را در گذشته احساس کردهایم تجربه میکنیم. شاید فکر کنید این یک منبع است تا یک مشکل، اما مشکل در اینجاست که حافظه سریعتر عمل میکند. فکرشده، سریعتر از فکر کردن ظاهر میشود. پیش از آنکه فرصتی برای فکر کردن دربارۀ موضوعی داشته باشم، از قبل، نوعی گرایش بهسمتِ آن اتفاق، آن هم به شیوهای پارهپاره، در من وجود دارد. بنابراین، در گفتوگوهایمان دریافتیم که باید عنصرِ دیگری را وارد کنیم و آن این است که چگونه از آنچه در هشیاریمان میگذرد آگاه شویم.
ما از استعارۀ بدن استفاده کردیم، جایی که چیزی به نامِ حسِ حرکتِ درونی (Proprioception) داریم. این یعنی اگر من بهجای دیگری نگاه کنم و دستم را بلند کنم یا پایین بیاورم، میدانم که دستم بالا یا پایین است. چطور این را میدانم؟ من حسی درونی دربارۀ حرکتِ بدنم دارم. ما بهدنبالِ چیزی مشابه در تفکر و احساساتمان بودیم. ما داشتیم تفاوتِ میانِ فرضهای آنیِ برخاسته از حافظه و تفکرِ اصیل را بررسی میکردیم؛ تفاوتِ میانِ حسی که بلافاصله به وجود میآید (یا آنچه قبلاً احساس کردهایم) و آنچه در حالِ حاضر احساس میکنیم. این همان عنصرِ جدیدی بود که دیوید بوم وارد کرد: توجه به حسِ حرکتِ درونی.
برای این کار، ما ممارستی را به نام تعلیق معرفی کردیم. تعلیق ممارستی است که در آن من این فرایند را در درونم وصف میکنم تا بتوانم آن را ببینم و تشخیص دهم. اگر آن را تشخیص ندهم، متوجه میشوم که به ایدههای جداگانۀ خود چسبیدهام و از آنها دفاع میکنم: «من درست میگویم و تو اشتباه میکنی!» با استفاده از تعلیق میگویم: «اولین انگیزهام این است که بگویم نه، این درست نیست. تو اشتباه میکنی.» اما با تعلیق، همان را میگویم و اضافه میکنم: «اما شاید لازم باشد کمی بیشتر دربارۀ حرفت فکر کنم. شاید من درست میگویم و تو یاد بگیری، و شاید هم حق با تو باشد و من یاد بگیرم.» آیا لازم است بلافاصله از موضعِ خود دفاع کنم؟ خیر. میتوانم دربارۀ آن کندوکاو کنم.
گفتوگوهای ما به جریانی شگفتانگیز از کندوکاو تبدیل شدند؛ کندوکاوی عمیق و بسیار روشنگر. فکر نمیکنم تا آن زمان متوجه شده بودیم که چقدر بهصورتِ خودکار زندگی میکردیم و بهسختی آگاهانه زیسته بودیم. از آن پس، ما بسیار هوشیارانهتر زندگی کردن را آغاز کردیم.
چگونه بفهمیم که در حالِ پیشرفت هستیم؟ بخشی از آن به دلیلِ جریانی بود که ظهور مییافت؛ جایی که میدیدیم درکِ مشترکی در کلِ گروه در حالِ شکلگیری است و، بخشی دیگر، در سطحِ هیجانی؛ چیزی که ما آن را «کوینونیا» نامیدیم. کوینونیا به معنای رفاقتِ غیرشخصی است؛ احساسِ بخشی از کل بودن، نه جدا و پارهپاره، نه گسسته، بلکه بخشی از آن بودن. البته، ما دریافتیم که برای تغییرِ برخی از مشکلاتِ جامعه، باید این توانایی را در افراد ایجاد کنیم که احساس کنند جزئی هستند از آنچه در حالِ رخ دادن است. مردم احساسِ انزوا میکنند و فقط بهدنبالِ منافعِ خود هستند.
بنابراین، موضوعِ گفتوگو صرفاً «ارتباطِ خوب» نیست. ما به ارتباطِ خوب نیاز داریم، اما مهمتر این است که احساس کنیم جزئی از کل هستیم و در آن مشارکت داریم. این غنیترین و هوشمندانهترین راه برای پیشروی است. این کموبیش همان جایگاهی است که ما در کتابی که امروز رونمایی میکنید، یعنی در باب گفتوگو، به آن رسیدیم.
زمانی که دیوید در سال ۱۹۹۲ درگذشت، هشت سال بود که داشتم با او روی توسعۀ این نظریه و هستیشناسیِ زیربناییِ گفتوگو کار میکردم. فکر میکنم دیوید اگر میشنید که این ممارست چگونه توسعه یافته، شگفتزده میشد. تا ده سال پس از مرگِ او، من در بزرگترین مرکزِ صنعتیِ بریتانیا کار میکردم و گفتوگو را به رهبران و مدیران و اعضای اتحادیههای کارگری، که درگیرِ نزاعی تلخ با یکدیگر بودند، معرفی میکردم. چه کسی فکرش را میکرد که بتوان ازطریقِ گفتوگو، آدمها را به پرسوجویِ همگانی، آموختن از یکدیگر و یافتنِ بهترین راهِ پیشرو سوق داد، آنهم در حالی که همگی در فرایندی واحد مشارکت دارند. با همکارم جین بال، که ممکن است در آینده فرصت دیدار با او را داشته باشید، در سازمانهای بسیار بزرگ، در زندانها، در سازمانهای تجاری و در دولت کار کردهام.
جایی که ما دوست داریم به آن برسیم – و بسیار مشتاقم دیدگاهِ شما را بشنوم و ببینم آیا منابعِ شما میتواند به این امر کمک کند – این است که دامنۀ کارمان را گسترش دهیم تا در سطحی اجتماعی فعالیت کنیم.
ما میدانیم که بدون گفتوگو، صلح هرگز دستیافتنی نخواهد بود. پرسش اینجاست: آیا باید پیش از رسیدن به گفتوگو انسانها کشته شوند؟ آیا باید به جنگ تن دهیم و آنگونه که بارها شاهد بودهایم، حرمت و انسانیتِ یکدیگر را زیرِ پا بگذاریم؟ به نظر میرسد بیش از هر زمانِ دیگر، نیازمندِ آن هستیم که گفتوگو را در دسترستر و فهمِ آن را آسانتر و امکانِ آن را فراگیرتر کنیم؛ تا بتوانیم از جنگ عبور کنیم و مهمترین اختلافاتِ خود را از مسیرِ گفتوگو پی بگیریم و حلوفصل کنیم. این همان افقی است که ما میخواهیم بهسوی آن حرکت کنیم.
برای امروز، انتشارِ این کتاب را به شما تبریک میگویم. مشتاقانه منتظرِ دیدنِ کتابهای بسیار بیشتری در آینده هستم.
آفرین بر مؤسسۀ راهِ بیپایانِ گفتوگو!
سپاسگزارم.
